انگشت شریعتی بر سوراخ سد تمدن.

نگاشته ای منتشر کرده است آقای محمد علی مرادی  با عنوان”شریعتی و زوال تفکر مفهومی در ایران“(این مقاله در سایت فرهنگ امروز و وب سایت آقای مرادی قابل دست یابی است) که نکاتی چند از آن مد نظر نگارنده است که به واکاوی آن خواهد پرداخت.پیش از هر چیز بایست تشکر کرد از ایشان که حد اقل قسمتی از نقدشان را به شریعتی قلمی کرده اند تا بشود بر آن متمرکز شد.

در مقاله مورد نظر، پیش از ورود به بحث شریعتی که مد نظر است ، به مقدماتی پرداخته اند که هر چند مورد توجه نگارنده نیست، اما گذشتن از آن نیز بدون تامل نا درست مینماید.بنا بر این گذرا بر پیش زمینه تاملی میکنیم و پس به بحث اصلی یعنی شریعتی خواهیم پرداخت.و نکته این که هر جا که نقل قولی از شریعتی آمد از سی دی آثارش کاریز استفاده شده است.

**************

 هر چند نگارنده فیلسوف نیست و ادعایی نیز در این زمینه ندارد اما پرسش هایی از نوشته ایشان به ذهن میرسد که قابلیت شفاف سازی ای بیش از این دارد. در ابتدای مقاله تقسیم بندی ای میکنند از انواع تفکر که مورد پرسش است میگویند”تفکر می‌تواند فرم‌های گوناگون داشته باشد؛ تفکر مفهومی، تفکری تصویری، تفکر موسیقیایی، این ۳ لایه‌ی متفاوت تفکر است که خود را در فلسفه، هنرهای تصویری و موسیقی تعین می‌دهد. فیلسوفان با مفاهیم، نقاشان، عکاسان با تصویر و موسیقی‌دانان با صدا کار می‌کنند، همواره این پرسش مطرح است چگونه می‌توان با گوش یا با چشم فکر کرد؟”در اینجا پرسشی اساسی سر میکشد که پاسخ نگرفته مانده است. اصولا “آنچه میخوانندش تفکر” چیست که شریعتی قرار است به ممانعت از نوع مفهومی آن متهم شود،مثلا با این تقسیم بندی که ایشان انجام داده اند میتوان از تفکر آجری یا کلنگی نام برد! مثلا بنا ها با آجر کار میکنند و یا چاه کن ها با کلنگ، در ذهنشان هم یک هدفی دارند.نامیدن  یک اثر هنری به عنوانت تفکر به چه معناست.در بسیاری از هنر ها ما فقط با عمله ها مواجهیم کسانی که فقط کار میکنند.مثلا برده ای که در ساخت اهرام مصر دست دارد(اتفاقا درآری اینچنین بود شریعتی نیزکه مد نظر ایشان است برای نقد ، صحبت از همین برده ها و هنرمندان و این آثار هنریست!)وقتی سنگ را به دوش میکشد و فکر میکند کی میشود جانم در برود تا راحت شوم ،او در حال چگونه تفکری است ،سنگ کشیدنش تفکر است یا به مرگ اندیشیدنش.در ادامه میگویند”دانش و علم همواره از دوره‌ی ارسطو می‌خواسته است تا که با مفهوم فکر کار کند”. ومنطق ارسطو را تاریخ ساز ترین کتب تاریخ بشر میدانند،پرسش این است که منطق ارسطو کجای تاریخ بشر را ساخته استشمشیر اسکندر تاریخ ساز تر بوده یا منطق ارسطو.چنگیز دوران ساز  تر بوده یا ورق های کاغذین کتاب ارسطو.کدام تاریخ با اندیشه و اندیشمندان ساخته شده است که بتوان از منطق ارسطو نیز یاد کرد.گویی پیش از این که ارسطو منطقش را بنویسد هیچ منطقی وجود نداشته است.ارسطو در این مورد فیلسوفی پسینی است یعنی مقولاتی که وجود داشته اند را دسته بندی کرده است و چندان هم به زمینه متعهد نبوده است.زندگی روزمره مردم هیچ تاثیر ی از این منطق نوشتن ها نبرده است.زندگی مسیر خود را میرود و با کتاب ها یی از این دست تغییر جهت نمیدهد.

این پرسش در اینجا مطرح است که آیا ایشان مثلا پزشکی را علم میدانند یا نه (فارغ از این که خود مفهوم علم و دانش مورد مناقشه است،و میتوان با دقتی بر مباحث کوهن و فایرابند و…به دقت بیشتری آن را به کار برد)دانش پزشکی چه گرایشی به مفاهیم داشته است،از آنجایی که بدن به سوژه تبدیل میشود و جسد به موضوع مطالعه تبدیل میگردد(بین جسد و مرده میتوان  به معنای فرهنگی آن تفاوت قایل شد که از آن میگذریم)کدام مفهوم پردازی سرف این دانش را پیش میبرد.علومی که بر تجربه مستقر هستند چگونه با مفاهیم ناب میاندیشند؟در ادامه میگویند که” کتاب منطق ارسطو پایه دانش جدید تا دوران رنسانس بوده است”، که ابهامی عمیق را در خود دارد.گویی تا کسی منطق ارسطو را نمیخوانده است و نمیفهمیده است نمیتوانسته در جرگه علما در بیاید.ایشان گویی توجه به این مساله ندارند که ساحت های دیگر از دانش بشری جزنحله هایی از فلسفه-که متفکر بایست فارغ از جماعت بنشیند و بفلسفد- از شکل زندگی ریشه میگرفته اند،از این رو مخترع چرخ فاسفه و ارسطو نخوانده است ضرورت های زندگی روزمره او را به اختراعی کشانده است.با دانشی اندک در مورد مکانیک.

این درست است که دانش جدید بر نوعی نگاه به انسان و جهان  استوار است(که مد نظر شریعتی نیز هست) –مثلا وقتی هایدگر میگوید در دوران مدرن جهان به مثابه منبع برای انسان در آمده نشان از یک بستر و شکل زندگی دارد،یعنی وقتی کسی به چنگل به مثابه چوب یا تخته نگاه میکند بدون این که منطقی خاص را آموخته باشد ،آن را زندگی میکند-اما این که ربط مستقیمی بین منطق ارسطو یا هر منطقی( چه صفر و یک و چه صفر تا یک)و تاریخ یک جامعه و تاریخ علم برقرار باشد  جای شگفتی دارد.یک خطای فاحش روشی در دیدگاه ایشان وجود دارد که شاید به بهترین نحو بتوان در این سخن مارکس در مورد هگل آن را متبلور کرد که “هگل روی سرش ایستاده است”بنیاد تحلیل ایشان بر این استوار است که گوییی عده ای متفکر و غالبا فیلسوف از قدیم تا جدید میاندیشیدهاند و اندیشهشان را منتشر میکردهاند و بعد مسیر تاریخ بشر هموار میگرددیده و مرحله ای دیگر آغاز میشده است.گویی  مرحله بندی تاریخ بشر با تولد کتاب هایی انگشت شمار قابل بررسی و فهم است .اما بایست پرسید کانت زاییده روشنگریست یا زاینده آن.اگر کانت نبود چه اتفاقی برای تمدن بشری میافتاد.از نظر نگارنده هیچ چون هیچ تمدنی بر ایده هایی از این دست بنا نشده که بود و نبود این متفکران بتواند تغییری فاحش در آن ایجاد کند.تاثیر گوتنبرگ یا لوتر به مراتب بیشتر از کسانی چون کانت است.چرا که آنها بر زندگی مردم تاثیر گذاشتهاند و کانت بر ذهن عده ای از نخبگان.

بر همین روال بعدتر مینویسند” اگر به مجموعه نوشته‌های سید جمال اسدآبادی، شریعت سنگلجی، محمد نخشب، مهندس بزرگان و سرانجام علی شریعتی توجه کنیم، هیچ‌یک کوششی برای طراحی منطق جدید صورت نداده‌اند”.چونان که از بحث ایشان بر میاید هر دانشمندی (به معنی مصطلح آن)ابتدا بایست منطق خود را مشخص کند و بعد سخن بگوید.بایست از ایشان پرسید آیا مثلا یک فیزیک دان ابتدا در باب منطق فیزیک به نتیجه میرسد و بعد آن را فرا میگیرد.یا مثلا یک معمار ابتدا منطقی را فرا میگیرد و بعد معمار میشود،مثلا جامعه شناس بایست چگونه منطقی بنویسد تا مورد نقد نباشد.ایا میتوان بین جامعه شناسان یا انسانشناسان منطق های متفاوتی یافت.فرض کنید مالینفسکی  برای این که مشاهدهای از یک قوم را ارایه بدهد مجبور باشد اول منطق خود را بنویسد یا تعیین کند و بعد به جرگه انسانشناسان یا مردم شناسان در بیاید. دانشمند به چیستی دانش نمیاندیشد و به بازیگری در آن پارادایم(سرنمون)تبدیل میشود،به طور نمونه دانش اجتماعی را اگر در نظر بگیریم، زمانی جامعه شناسی متولد میشود که جامعه متولد شده است .مثلا این گردایه انسانها از سیطره خدا خارج شده و به چیزی در خود تبدیل شده است(هر چند ریتزر هر دو سویه را میبیند و جامعه شناسی را عکس العملی به روشنگری و آشوب آن نیز میداند) و حال جامعه شناس میخواهد این “چیز”را بفهمد چرا که از حالت تابو یا امر بدیهی برایش خارج شده است.اما جامعه شناس در ابتدا به این نمیاندیشد که من چرا جامعه شناس شدم و چرا تا به حال ما جامعه شناس نداشتهایم و چه چیزی باعث شده تا من به این فکر بیافتم که جامعه دارای قواعدی است و قابل شناسایی و…او از روح زمانه پیروی میکند و درون این گفتمان قرار دارد.درست مانند یک مکانیک که فقط به اجزای ماشین میاندیشد نه به قوانینی که آن را پیش میبرد یک مکانیک برای شروع کار فیزیک نیوتونی نمیخواند، قواعد مکانیک را فرا میگیرد که کاربردی است و بیشتر عملی تا نظری.

کمی بعد در مورد روحانیون میگویند”ازاین‌رو، فرمی از تفکر در میان آن‌ها شکل گرفت که ترکیبی از مفاهیم اروپایی با رگه‌هایی از مفاهیم دینی اسلامی است که به گونه‌ای چندرگه‌ای با هم پیوند خورده‌اند. این نوع تفکر را از جنبه‌ی فرم با مفهوم چندرگه می‌توان نام گذاشت (Hybriditat) که با منطق خاص که از سنخ سیستم و منظومه نیست درهم‌تنیده شده‌اند. این نوع فرم اندیشه بیشتر در ایجاد مقاومت در مقابل کنش و رفتار متجددان ایران می‌توانست مورد بهره‌گیری واقع شود”

فارغ از ابهام و گنگ بودن مفهومی که ایشان قصد انتقال آن را دارند،  خوب بود مشخص میکردند این تفکر  چند رگه چگونه چیزیست که فقط میتواند در برابر متجددان بیاستد.مثلا متجددان بایست چگونه دستگاه مفهومی ای میساختند تا در برابر آنها مقاومت کنند. کدام زندگی ای است که از منطقی ارسطویی پیروی کند که تناقض در آن نا پذیرفتنی باشد.زندگی واقعی و روزمره پر است از تناقض ها و منطق و ضد منطق ها(به تعبیر ایشان) هیچ زندگی واقعی ای بر منطق ارسطو  استوار نمیماند و بنا نشده است و منطقیون  درجهانی خیالی زندگی میکنند که البته بدون کارکرد برای زندگی انسانها نیست ولی اثرشمحدود و خاص است(چون کارکرد منطق فازی در چراغ های راهنمایی یا منطق ارسطویی در الگوریتم نویسی).این عدم تناقض که آیه شریف منطق است در زندگی روزمره مدام نقض میگردد.و کارکردهایی مثبت نیز دارد،منطق مطلق میتواند فاجعه بار باشد و هولوکاست بیافریند.

بعد تر که به طور مشخص به شریعتی میپردازد او را اهل خطابه میداندو شعر (اینها را به معنایی خنثی به کار نمیبرد و نوعی تحقیر در آن مستتر است)و میگوید”در واقع «من» دکتر شریعتی در جایگاهی خاص نمی‌ایستاد، روایت‌های گوناگون را مورد تأیید قرار می‌دهد، ازاین‌رو آگاهی که تولید می‌کند گونه‌ای آگاهی گنگ و غیرمفهومی است که می‌توان آن را وادع با تفکر مفهومی گفت.”

این جملات به اندازه ای مبهم است که چیز زیادی از آن به دست نمیاید.این که “من”شریعتی در جایگاهی خاص نمیایستد یعنی چه ،جایگاه خاص چه معنایی داردبه همین منوال “آگاهی گنگ و غیر مفهومی(“(حتما در برابر آگاهی شفاف و مفهومی)هیچ معنایی را به خود اختصاص نمیدهند.

 با برداشتی آزاد از مباحث ایشان اگر منظورشان این باشد که شریعتی آکادمیسین نیست و سخن دقیق و عمیق نمیگوید،شاید بتوان در پاسخ به ایشان فقط به نقل قولی از شریعتی اکتفا کرد که این نقد را میداند و میبیند :

“وبه هرحال، کجامی‌توان گفت که من- از میان افراد تیپ خودم- هم حیثیت علمی وهم خط‌مشی ایدئولوژیک و هم ارزش ادبی و رشد هنری ‌ام را به عنوان یک استاد محقق در علم جامعه‌شناسی که خوب می‌خرند و یا یک روشنفکر ایدئولوگ که خوب می‌نگرند و یا یک نویسنده‌ی هنرمند که هم خوب می‌خرند و هم خوب می‌نگرند، همه را قربانی ایمان و مسؤولیتم کردم وبه جای آنکه در رشته علمی‌ام تحقیق کنم و در سطح آراء و افکار امروز علمی و دانشگاهی جهان به کار تخصصی‌ام، در علوم انسانی غرق باشم و تنها با متخصصان و منتقدان علمی و دانشمندان متخصص علوم اجتماعی درتماس، به خاطر مسؤولیت اعتقادی، ناچار با مردم حرف بزنم و در سطح افکار و آراء مردم وبالطبع، درگیر با عده‌ای عوام‌فریب که از جهل و تعصب و تقلید عوام تغذیه می‌کنند وپاسدار بیدار و هوشیار تاریکی و خواب‌اند و خروسها ی اهلی که همگی، همزمان و هم‌آواز، بانگ برمی‌دارند وگردش یکنواخت زمانه‌ی کجمدار ونظام غدّار روزگار و نظم دیرین حاکم برعالم وآدم را نعره می کشند…”(با مخاطب های آشنا ص ۳۵).

شریعتی خود بین روشنفکر و آکادمیسین تفاوت قایل است و آن تلاشهای آکادمیک را به جد ستایش میکند، وقتی از تلاش مادر و دختری میگوید که دو نسل زحمت میکشند تا بفهمند که مورچه از شاخک هایش سیکنال میفرستد،و وقتی از مادام گواشن میگوید که عمری را در تصحیح آثار گذشتگان ما گذرانده (فاطمه فاطمه است ص۹۱) دارد آن روح آکادمیک را تایید میکند. مساله نقش انسان هاست یک آکادمیسین میتواند مسوولیتی نیز نسبت به جامعه حس کند.چون خود  شریعتی که یک روشنفکر مسول هم هست.آقای مرادی به آکادمی میخواند و تاکید دارد که هر کس دغدغه ای دارد بایست وارد آکادمی شود و” متن های علوم انسانی را  به زبان اصلی یا ترجمه بخواند، همان منابعی که شریعتی آنهارا زده است”-این که کجا شریعتی این منابع را زده است جای پرسش دارد- و الا هر چه بگوید روضه خوانی است و منبر نشینی.شریعتی دیده است آکادمیسین هایی را که برده قدرت و عمله ظلم شدهاند و میبیند سیستم به گونه ایست که اصولا کاردان ها از دایره بیرون میافتند یا در منطق مستقر حل میشوند. او به الگویی میاندیشد که آکادمی در آن کارکرد داشته باشد.و کسانی را که در آن وضعیت به رفتن به درون آکادمی میخوانند، الینه شده و الینه کننده مینامد.وقتی نبرد بین استبداد و آزادی در میان است تحقیق بر روی دم ملخ چه معنایی دارد.او در مورد عارفان میگوید صدای بالفرشتگان را میشنوند اما صدای مردم بیرون از خانقاه را نه .نقدش به کسانیست که صدای پای خدا را حس میکنند اما آوای سم اسبان مغول را نمیشنوند و در نهایت زیر آن له میشوند.شریعتی منادی شور بی شعور نیست اما  با شعور هایی بی شور را هم دیده است که چگونه با انگلیس ها و روس ها پای معامله مینشیند تا مردم را و منافعشان را یک جا بفروشد و برای خود قبایی ببافد- ملکم خان که ایران را به انگلیس ها تقدیم میکرد و سران حزب توده که به روسیه-هم ملکم خان تحصیل کرده و آکادمیسین بود و هم کیانوری و طبری ،(کیانوری که در رشته خود معماری، سر آمد بود )چرا بر آیند عمل حضرات بردگی بود و بندگی،مساله برای ما گاه مساله خدمت و خیانت است و این بحثی آکادمیک نیست او میگوید”اگر نمیتوانی به مردم خدمتی بکنی برو تا خیانتی نکنی”(تاریخ تمدن جلد ۴ ص ۱۴)چون آنچه که شریعتی از آن به شرف یاد میکند و بایست جزیی از منش باشد در آنها نیست و این جزیی از منطق نیست که ارسطو آن را بسازد و ارسطو خوانده به آن برسد.در کدام آکادمی میتوان خواند که برای آزادی مبارزه بایست کرد و زیر بار زور و زر و تزویر نبایست خم شد.در زمانه ای که اتفاقا تزویر(به زبان شریعتی کار نخبگانی  است که بیشتر با سوادند و دانشمند و عالم و…) با هزار چهره خود را بازتولید میکنند.

ایشان بعد با نقل قولی از شریعتی در مورد غرب میگوید”شریعتی به تفاوت دو جامعه و به تفاوت اسلام و مسیحت در آموزه و تکوین توجه نمی‌کند” این نقد به قدری سست است که رفرانس آوردن را ملال آور میکند. شریعتی اصولا یکی از اتهاماتش این است که بومی گراست و…. فارغ از ایراد روشی ایشان در نقد شریعتی که دوتکه از نوشته های او را بدون نشان دادن جایگاه آنها در متن کلی آثارش آورده و مبنای نظر قرار داده- چند خط از آثار را می اورند و کل تفکر متفکر را نفی می کنند!-بر نگارنده واضح نیست که نویسنده مقاله آیا گزیده هایی را که آورده تا آخر خوانده است؟ چون شریعتی در خود همان متن تاکید میکند که در مقام مقایسه این بحث تاریخی را آورده و  بعد از آن نقل قولی که آقای مرادی آورده میگوید”بنا بر این روشنفکر ما باید بفهمد که روح غالب بر فرهنگش روح اسلامی است و اسلام است که تاریخ و حوادث و و زیر بنای اخلاقی و حساسیت های جامعه اش را ساخته است و…”( از کجا آغاز کنیم ص۵۰)

و بعد میگوید که فانون را قانع کرده که مذهب را جدی بگیرد و استدلال میکند که در بعضی جوامع:

“که دارای فرهنگ و مذهب خاصی هستند، این مذهب با امکانات و سرمایه‌ها و حالات روحی و سنت‌های ویژه‌ای که دارند می‌تواند روشنفکر را کمک کند تا جامعه ‌اش را به جایی هدایت ورهبری کند که شما از طریق غیرمذهبی ومبارزه بااعتقادات مذهبی به همانجامی‌کشانید». واضافه کردم که «اینحالت ضدمذهبی شما معلول تجربه اختصاصی و ویژه مذهب در قرون وسطای اروپا وتجربه نجات جامعه اروپایی بعد از قرون ۱۵ و ۱۶ است اما این تجربه را نمی‌توانیم به جامعه‌های اسلامی تعمیم دهیم برای اینکه فرهنگ جامعه اسلامی و سنت و بینش مذهبی وعناصری که این مذهب را ساخته است کاملاً با روحیکه به نام مذهب بر قرون وسطی حکومت می‌کرد مغایر است و از لحاظ عقلی نمی‌توانیم هر دو را محکوم به یک حکم کنیم، مقایسه نقش فعلی اسلام در آفریقا و مسیحیت درآمریکای لاتین نظر مرا تایید می‌کند. از نظر متدیک اگر با این مذهب به همان شکل مبارزه کنیم که روشنفکران قرون ۱۶ و ۱۷ اروپا بامذهب خودشان مبارزه می‌کردند بزرگترین اشتباه را مرتکب شده‌ایم زیرا احساس مذهبی و فرهنگی مذهبی ایران کاملاً مغایر است با آنچه که در قرون وسطای غرب به نام مذهب بوده است. “(همان ص۵۱)

ایشان میگویند شریعتی بر این باور است که تاریخ جهان تاریخ اروپاست. و مسیر تاریخ را در یک جا خطی میبیند و در جای دیگر در سنت دیگری است ایشان نقد شریعتی را به مدرنیته و به تمدن در منافات با ایده های دیگر ایشان میبیند که این منافات بر نگارنده مشخص نیست. مثلا مارکس اگر نقدی به مدرنیته میکند سر از زیر قبای فوکو در میاورد و اگر کسی منتقد مدرنیته باشد در سنت بد بینی فرهنگی قرار میگیرد! شریعتی در ادامه همان متن آری اینچنین بود برادر همان نگاه به تاریخ را بازدوباره نشان میدهد درست است که از پیامبرانی میگوید که فرود میایند تا مردم را برهانند و خود کاخ نشین میشوند اما از پیامبر رهایی بخشی نیز سخن میگوید که پیامش این است که خدا گفته من بر شما منت میگذارم تا شما را بر زمین مستولی کنم و مستضعفین حاکمان نهایی باشند. بنا بر این اگر دید تاریخی هم مد نظر باشد تناقضی دیده نمیشود. در نهایت نویسنده گرامی پیشنهاد میکنند که برویم متون غربی را بخوانیم متون کلاسیک  علوم انسانی را بخوانیم تا کامروا شویم. چقدر اینجا آن سخن شریعتی که مقایسه میکند بوعلی را با ابوذر به جا مینماید. چونان که در بالا آمد نقش روشنفکر از آکادمیسین متمایز است و دعوت به آکادمی برای فرار از مسولیت اجتماعی میتواند به قول شریعتی مصداق الیناسیون باشد. به اعماق فرا خواندن و به تعمق کردن بر چیزی که هیچ نسبتی با زندگی ما ندارد. این است که شریعتی میگوید از کجا شروع کنیم، در مملکتی که متخصص کم ندارد و قبیله احمدی نژاد برش حکومت میکنند ترغیب کردن دیگران به این که دید خود را با دو جلد کتاب بپوشانند جای بسی تامل دارد. این مصداق از عرصه به بیرون راندن است، بحث این نیست که بایست دانش را رها کرد و به مبارزه رو آورد، بحث جهتی است که دانش به خود میگیرد. و کاریست که با سوژه میکند. و آخر این که چونان نویسنده محترم از تمدن سازی سخن میگویند که گویی شریعتی چون پتروس انگشتش را بر منفذ تولد تمدن ایرانی نهاده تا بیرون نریزد. بایست پرسید حد اقل طرفداران امتناع که هیچ گاه پیرو شریعتی نبوده اند چرا تا به حال این تمدن را شکوفا نکرده اند یا حد اقل شمایی از آن ارایه نداده اند. پاسخ شریعتی برای این عقب ماندگی مشخص است. در یک سو به خویشتن میخواند و از سویی به پالایش منابع فرهنگی همت می گمارد و در پی اصلاح دین است و…راه حل نویسنده گرامی نیز این است که هگل بخوانیم و هایدگر هجی کنیم و کانت از بر نماییم، نگاهی به تاریخ معاصر میتواند درستی هر یک از این راه هارا به محک بگذارد در منطقه ای که جنگ هایش فرقه ای ست و شیعه سنی را خارجی میداند و سنی شیعه را رافضی. و داعش از یک سو خلافت اسلامی بنا میکند و طالبان از سویی در پی اسلام ناب است هگل یا کانت چه کاری از پیش میبرند.در این نقطه تاریخی یک مصلح دین که خوانشی دیگر گون از دینداری و دین ورزی و از انسان و خدا ارایه دهد به اندازه تمامی فلاسفه کارکرد و ارزش دارد.