در تفکر شریعتی تضاد بین دین و دموکراسی حل شده است

2009-07-29 ، اطلاعیه ها

گفت وگو با احسان شريعتي به بهانه برگزار نشدن مراسم سالگرد پدرش زمانه شريعتي پسر سخت تر است

اعتماد-ثمينا رستگاري: در اين روزهايي که اميد و نااميدي با هم توام اند، در اين لحظاتي که ما در حال تجربه متناقض ترين احساسات بشري هستيم، در اين عميق ترين لحظه هاي تاريخ که ما ايستاده ايم نشستن و گفت وگو درباره گذشته شايد بي معني باشد اما اگر آن گذشته تنها چاره ما براي سخن گفتن درباره امروز باشد از آن گريزي نيست. برگزار نشدن مراسم سالگرد شريعتي بهانه ما براي گفت وگو با احسان است که اين روزها وجودش پر از اميد است.

-امسال همايشي براي بزرگداشت شريعتي برگزار نشد. آيا به دليل پيش بيني عدم امنيت سالن چنين تصميمي گرفتيد يا فکر مي کرديد حرف زدن درباره شريعتي در چنين فضايي موضوعيت ندارد؟

اخورديم و اين شرايط و حوادث بعد از آن جوي را به وجود آورد که مانع تداوم اين راه شد و اتفاقاً چون مشابه شرايط امروز است روي همين نکته مي توان ايستاد و لختي درنگ کرد. در همين چند هفته ديديم چگونه در جو پسا- انتخاباتي پيش آمده بزرگداشت مرسوم هرساله شريعتي معلق و معوق شد،امسال قرار بود سي ودومين سالگرد دکتر درباره «نوگرايي و بنيادگرايي» در حسينيه ارشاد برگزار شود، من هم يکي از سخنران ها بودم و موضوع صحبتم تداوم راه شريعتي پس از او بود و طرح اين پرسش که چرا اين «تداوم» به صورت مطلوب عملي نشد يا چرا پروژه شريعتي که تداوم يک طرح پس از سيدجمال و اقبال بود، تحقق نيافت؟ و پاسخ آنکه خلاف تصور رايج، هرچند به ظاهر تداوم گراني در قد و قامت شريعتي در طرح اصلاحگري و پروژه دين پيرايي (رفرماسيون) ظهور نکردند، اما نسلي از روشنفکران و تلاشگران با بذل جان و جواني خويش در اين راه گام نهادند و امروزه طيفي از کادرهاي ارجمند تداوم گر راه شريعتي در جامعه حضور دارند. و اين رسالت مهم را ديگر نبايد فقط در چهره هاي منفرد جست وجو کرد. و نيز اينکه شريعتي به عنوان يک چهره فرهنگي که ادبياتش در انقلاب ايران منتشر و شناخته شده، به عنوان «راه» يا «خط مشي» اجتماعي هنوز درست شناخته نشده است. خود ما که شريعتي را به عنوان يک راه مي فهميديم و تعقيب مي کرديم به شرايط انقلاب 57 برو اين شرايط خود، مورد و موقع مناسبي براي طرح اين پرسش است که تداوم راه شريعتي يا طرح نوانديشي مذهبي و ملي ما با چه محدوديت ها و موانع بيروني روبه رو بوده است. همچنين بسياري از مضامين فکري شريعتي را هم از نظر محتوايي و هم به لحاظ شرايط واقعي مادي، مي توان در همين صحنه آزمود.اگر طرح مورد نظر شريعتي را به عنوان يک پروژه اجتماعي- فرهنگي يعني همان نوزايي تمدني و دين- پيرايي تاريخي (رنسانس و رفرماسيون) در نظر بگيريم، در برابر او پروژه ديگري پس از انقلاب قوت گرفت که هرچند هنوز اسم مناسب خودي را پيدا نکرده، در غرب آن را نوعي بنيادگرايي مي خوانند. در دوره انقلاب پديده يي به وجود آمد که پيش از آن حتي مي توان گفت در آثار خود شريعتي هم به صورت موجود غايب بود. در آثار دکتر «تشيع صفوي» مشخصاتي دارد که با اسلام طالباني و اسلام تحجر نوظهور صددرصد همخوان نيست. تشيع صفوي نوعي تشيع سازش و انفعال بود که به دليل مناسباتش با سلطنت پس از صفويه تا قاجار، مورد نقد شريعتي قرار گرفته بود. ولي پس از انقلاب جرياني به وجود آمد که بخش هايي از ادبيات اسلام انقلابي را هم به کار مي برد و ترکيبي از گرايشات مختلف مي نمود که از ادبيات همه گرايشات فکري استفاده مي کرد و همه را کنار مي گذاشت. اين پديده بدين نحو در آثار شريعتي پيش بيني نشده بود. او از اسلام انقلابي در برابر خلافت هاي اسلامي سخن مي گفت. در نتيجه اگر ادبيات شريعتي در برآمدن انقلاب موثر بود، در خروجي نظام برآمده از آن خيزش به حاشيه رانده شد. به تعبير برخي از انديشمندان نظام، انديشه آن معلم بيشتر به درد «تخريب» مي خورد تا «تاسيس»،پس مساله نخست رشد تفکري رقيب در برابر نوانديشي ديني بود. سپس حوادث و شرايط سياسي بود که مانع از اين مي شد که پيروان راه شريعتي بتوانند راه فرهنگي عميق و بلندمدت خود را در جامعه پي گيرند و تبعات چنين شرايط نامساعد بيروني بر ايشان تحميل مي شد.

-شما به عنوان پوينده راه پدر چگونه (و در کدام نکات) استقلال راي و فاصله انتقادي خود را نسبت به افکار پدرتان حفظ کرديد؟

شريعتي از همان آغاز براي من و ما يک معلم و آموزگار يک روش بود. او به ما مي آموخت در نقد و بررسي آراي او، شاگرد او باشيم. بنابراين هميشه شاگردانش در بحث و جدل با او، از او مي آموخته اند. يعني در عين اينکه سخت به او علاقه مند بودند اما هيچ گاه مريد کور او نشدند. پس مهم تر از نظريات و تزها روش شناسي انديشه هاي او بود که شامل شيوه هايي پويا و متغير و متناسب و متعامل با زمينه و زمانه بود. مهم تر از انديشه و روش، سنخ شناسي يا تيپولوژي موفقي بود که او به لحاظ وجودي از خود ارائه مي داد. در تاريخ روشنفکري ما تيپ هاي چندساحتي همگوني که هم ملي- مردمي بوده باشند و هم مذهبي- اصلاحگر، هم آزاديخواه و هم عدالت طلب، هم اهل تفکر و پژوهش، هم اهل معنويت و عرفان، هم متعهد سياسي- اجتماعي که به عنوان يک «منش» مرجع و رفرانس محسوب شوند، نادر بوده اند. اگر شريعتي جايي به لحاظ اخلاق فردي يا اجتماعي خراب مي کرد، ديگر شريعتي نبود. پس او به رغم هر ضعف ذهني و روش متصوري، به دليل همين منش، شريعتي شد، يعني نقاط ضعف محتمل ذيل نقاط قوت قرار مي گرفتند و نه بالعکس.در حوزه نظر، خود من مثلاً در بحث «امت و امامت» نسبت به کم توجهي به اصل «تناوب» انتقاد داشتم. يا از اين تاکيد او در برخي متون بر «اسلامي که تولدي نو مي يابد»، مي پرسيدم منظور از کليتي ذاتي به نام «اسلام» کدام اسلام بود؟ امروز مي دانيم ما يک اسلام نداريم، بلکه به تعداد مسلمان ها در جهان، جهان هاي گوناگوني از «اسلام ها» داريم. و گاه فاصله اين اسلام ها مشمول همان اصل «مذهب عليه مذهب» مي شود. اسلام نوانديشيده يا طالباني؟

-اما به نظر مي رسد برخي از طرفداران شريعتي در يک شريعتي تاريخي متوقف شده اند و از شريعتي دهه 50 با آن شرايط ويژه تاريخي زاويه نگرفته باشند و هنوز همان بحث ها را در جامعه يي طرح مي کنند که 30 سال حرکت کرده است. در بسياري از مواقع هم در هيئت وکيل مدافع هاي شريعتي ظاهر مي شوند و در مقابل اتهاماتي که به شريعتي وارد مي شود باز با همان زبان دفاع مي کنند.

اکثريت پويندگان اين مسير از روز نخست مي دانسته اند «وفا» به آموزه هاي اساسي آن معلم، نه تکرار و تقليد و تعصب اقوال، که تحول و تکامل و تعالي تعاليم و احوال اوست. پس با نوآوري و راهيابي درست و درک نيازها و مقتضيات جديد، بايد نوآفريني کرد و سخن نو آورد. البته هميشه در همه «ملل و نحل» برخي از پيروان هم درجا مي زده اند و دچار تصلب مي شده اند.

-پس براي مبتلا نشدن به اين ويژگي اين بحث را مطرح مي کنم که شريعتي با يک ديکتاتوري عريان مواجه بود. زبان و ادبيات و اهرم اعتراض شريعتي در اين دوره چقدر کاربرد دارد؟

در تفکر شريعتي تضاد بين دين و دموکراسي حل شده است. حاکميت دين حقيقي در نظر او تنها در حکومت مردم (مردمسالاري، جمهوريت) مي تواند تحقق پذيرد. تنها مردم اند که نمايندگان خدا (پيشوايان زمان و وارثان زمين) هستند. به اعتقاد او در حوزه اجتماعي هر جا سخن از معامله با «الله» است، مي توانيم کلمه «ناس» را جايگزين کنيم. در تفکر او حکومتي ديني تر است که دموکراتيک تر است. در همه جوامع تاکنوني همواره نهادها و اقشاري وجود داشته اند که خود را سايه يا نماد خدا و متخصص و متولي متون و منابع مقدس دانسته و منافع و سيادت خود را با نفس دين اشتباه گرفته اند. شريعتي در مورد «تئوکراسي» نظر روشني دارد و همواره تصريح کرده «حکومت ديني» به معناي حکومت طبقه يي خاص، نظام ديني مدنظر اسلام يا حکومت مردمي تراز توحيد نيست.اما در مورد دموکراسي هاي متعارف و رايج، اگر شريعتي از «ليبراليسم» انتقاد کرده (نظريه «امت و امامت» در اواخر دهه 40 که در اوايل دهه 50 در «بازگشت به کدام خويش» تصحيح و تکامل يافت، مبني بر اينکه چگونه مي توانيم در شرايط «جهان سوم» به دموکراسي واقعي يا دموکراسي «راي ها» در برابر«راس ها» برسيم)، در دفاع از اصل آزادي همه جانبه و بلاقيد و شرط و در راستاي حاکميت اصيل و بلاواسطه مردم بر مردم بود. توصيه معروف دکتر را به ياد داريم که «در جامعه يي که فقط دولت حق حرف زدن داشته باشد، هيچ حرفي را باور نکنيد،»او با طرح پيش شرط هاي لازم در اين راستا، مي کوشيد نقش روشنفکران را روشن کند. در چنين جوامعي به نظر او و به عنوان يک آزاديخواه ملي- مردمي فعال، روشنفکران بيش از طرح صوري شعارهاي ليبرال، بايد انتقال «آگاهي هاي دموکراتيک» به جامعه را وجهه همت خود سازند. جمله معروف که «اگر نمي خواهي به هيچ ديکتاتوري دچار شوي بخوان و بخوان» در همين راستا فهميده مي شود.معمولاً اقتدارگرايان گوناگون از دموکراسي تنها قاعده راي گيري عمومي و اکثريت سالاري (پنجاه به علاوه يک) را گرفته اند. حال آنکه دموکراسي بيشتر احترام به حقوق «اقليت» است. اگر اقليت از اکثريت تبعيت مي کند، از آن روست که اکثريت متقابلاً حقوق اقليت را رعايت مي کند چرا که هر اقليتي روزي بدل به اکثريت مي شود. نفس «تناوب» و «دور» است که دموکراسي را مي سازد. تمرين همين تناوب خود «آگاهي بخش» است. مشکل تز «دموکراسي متعهد و مهتدي» اين بود که نمي توان دموکراسي را تعليق کرد تا مردم آگاه شوند. بلکه تمرين دموکراسي خود به آگاهي مردم کمک مي کند.جامعه يي مي تواند به راستي «راي» دهد که از ميزان معيني از آگاهي نسبت به دموکراسي و حاکميت مردم برخوردار باشد، وگرنه راي او به راس تبديل و خريده و خورده مي شود.دموکراسي به وجود روشنفکري نياز دارد که وظايفي بيش از انجام مراسم و شعائر برعهده گيرد. در همين حوادث اخير مي بينيم اين تصور حاکم شده که دموکراسي يعني اکثريت آرا و به نام آن مي توان حقوق اقليت را ناديده انگاشت و وجود و حضورش را تحمل نکرد.

-شما در شرايط امروز ايران ردپايي از آگاهي بخشي روشنفکر به جامعه آن گونه که در آثار دکتر آمده مي بينيد؟

وظيفه روشنفکران ارتقاي خودآگاهي جامعه نسبت به معيارها و مفاهيم است. روشنفکران همواره افق ها و چشم اندازهاي فکري و فرهنگيهمه حرکت هاي اجتماعي را ترسيم کرده و مي کنند و در اين زمينه هم تاکنون موفق بوده اند. امروز ديگر آرا و آرمان هاي متفکران و روشنگران از دنياي ذهن بيرون رفته و در عرصه عمل و کنش اجتماعي به آزمون گذاشته و متبلور شده است. فرد و جامعه خودآگاه، آزاد و برابر ديگر تنها يک آرمان نيست بلکه به شکل برنامه عمل مطالباتي در جنبش مدني جاري تعين يافته است. هرچند در موارد حاشيه يي، برخي از روشنفکران نشان دادند در شناخت موقعيت اجتماعي- سياسي ناتوان و حتي گاه پرت- انگارند. و مثلاً پس از انتخابات اخير، ضعف بعضي از اين گونه تحليل ها آشکار شد و اگر آنها را دوباره بخوانيم مي توانيم بفهميم کدام ها «آدرس هاي عوضي» داده اند.عوضي گرفتن موقعيت ها و جبهه هاي دوست و دشمن يا طرح دغدغه هاي کوچک خودمحورانه ذهني توسط برخي از اين بزرگان ضعف بخشي از روشنفکران را به عنوان «مرجع» اجتماعي- اخلاقي به نمايش مي گذارد.

-آيا بايد شريعتي باشي که اين مرجعيت فکري را داشته باشي يا اينکه اصلاً زمان شريعتي بودن سپري شده است؟

نقش شريعتي، اگر در انقلاب نقش ايفا کرده باشد، ارائه «چشم اندازهاي نو» براي جامعه بود. او به نسل ما نشان داد چگونه مي توانيم نظام و جهان ديگري را بخواهيم و بسازيم و چرا آن وضع شايسته ما نبود. پس اعتراض به وضع موجود را به بديلي عقيدتي و اجتماعي ارتقا بخشيد.

شريعتي و مجموع روشنفکران در آن زمان شرايط ذهني يا امکان ايجاد نظامي جايگزين را در ذهن مردم مهيا کردند. اما اين طور نبود که الزاماً در صحنه عمل سياسي نقش تعيين کننده داشته باشد. تفکر، فرهنگ و ادبيات و خاطره او موثر بود. تازه همان هم درست شناخته نشده بود، چون نظام فکري او نتوانسته بود توده يي شود و پيشقراولاني يابد که اجرايش کنند.

-شما وضعيت فعلي را چگونه صورت بندي مي کنيد؟

ما شاگردان شريعتي اصولاً به حوادث و تحولات کنوني از زاويه ديد مصالح ملي و عالي مردم مي نگريم نه از موضع تضادهاي دروني نظام و جناح بندي هاي حاکميت.درجه رشد تاريخي جامعه مدني ايران و انتظارات مردم و جوانان فراتر از سطح پاسخ هايي است که تاکنون از سوي مسوولان به شکل رسمي ارائه شده است. براي نمونه، در جريان انتخابات اخير، حضور ميليوني جاري نشانگر جنبش اجتماعي بي سابقه يي پس از انقلاب بود که هم به ترس و انفعال و بي تفاوتي عمومي «نه» گفت و هم به خشونت و جنگ داخلي و راديکاليسم کور. حفظ همين روحيه مثبت و حضور قوي و آرام و ساکت و همسو و گسترده، اميد به توفيق مردمسالاري و جمهوريت و حقوق و آزادي هاي بشر و شهروند را زنده نگاه مي دارد. از اين پس اين اراده معطوف به زندگي توسط مردم تقدير را ناگزير و ناگريز از اجابت خواهد ساخت.

-اگر مبداء بحث را ديدگاه شريعتي درباره استعمار و امپرياليسم قرار دهيم، موضع گيري کشورهاي ديگر را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

غربي ها طبعاً از منظر بيروني به مسائل ايران نگاه مي کنند. و البته هر نظري هم که ابراز کنند، مورد سوءظن قرار مي گيرند. چه سکوت کنند، چه اظهارنظر، گفته خواهد شد که غرض دارند. اما ديدگاه و انتظار ما بايد از سپهرهاي متفاوت غرب روشن باشد. واقعيت اين است که موقع و مقام «افکار عمومي» مردم را در غرب بايد از سياست دولت ها جدا دانست. قدرت ها بنا به طبع و ماهيت، دلمشغول طرح افکني هاي استراتژيکي- تاکتيکي، سياسي- نظامي و محاسبه مطامع و منافع اقتصادي خويش اند. «عرصه عمومي» اما در غرب به ارزش ها و موازيني باور دارد که او را به حمايت و همبستگي با کليه جنبش هاي مدني و حقوق بشري در همه جهان فرا مي خواند. پس جامعه مدني مستقل از دولت ها، حتي در برابر آنها گاه به شدت مقاومت مي کند. نمونه جنبش هاي صلح عليه جنگ افروزي هاي نومحافظه کاران.

-زمانه شريعتي پدر سخت تر بوده يا زمانه شريعتي پسر؟

مسلماً زمانه ما. به اين دليل ساده که در زمان شريعتي جبهه ها روشن بود؛ و دوست و دشمن مشخص. اما امروزه گفته مي شود دوستان، دشمن شده اند يا دشمنان همان دوستان سابق اند، خلاصه از پيروزي انقلاب تا کنون، مرزها کمي مغشوش شد و جامعه ما که چندي در فضاي «شبهه» يا توهم ارزشي قهقرايي به سر مي برد، بار ديگر در معرض «فتنه» يا خطر واپس گرايي و نزاع خانگي قرار گرفته؛ پس در اين شرايط و در زمان ما، اجتهاد و سمت يابي درست دشوارتر و بسا بغرنج تر از زمانه شريعتي است.